تبليغاتX
دست نوشته های یک مجرم جانی


دست نوشته های یک مجرم جانی

عشق در زمان وبا

بیا وقتی برای عشق هورا می کشد احساس

به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم

بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند

اگر یکسال چندین فصل برف بی کسی آمد

اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد

اگر یک شب شقایق مرد

تکلیف دل ما چیست ؟

و من احساس سرخی می کنم چندیست

ومن از چند شب پیشتر خوابم نزول عشق را دیدم

چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد

چرا بعضی نمی دانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد

چرا بعضی تمام فکرشان ذکراست

و در آن ذکر هم یاد خدا خالی است

و گویی میوه ی اخلاصشان کال است

چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی است

چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالی است

کاش می شد لحظه ای پرواز کرد

حرفهای تازه را آغاز کرد

کاش می شد خالی از تشویش بود

برگ سبزی تحفه ی درویش بود

کاش تا دل می گرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش با هر دل , دلی پیوند داشت

هر نگاهی یک سبد لبخند داشت

کاش لبخندها پایان نداشت

سفره ها تشویش آب ونان نداشت

کاش می شد ناز را دزدید و برد

بوسه رابا غنچه هایش چید و برد

کاش دیواری میان ما نبود

بلکه می شد آن طرف تر را سرود

کاش من هم یک قناری می شدم

درتب آواز جاری می شدم

آی مردم من غریبستانی ام

امتداد لحظه ای بارانیم

شهر من آن سو تر از پروازهاست

در حریم آبی افسانه هاست

شهر من بوی تغزل می دهد

هرکه می آید به او گل می دهد

دشتهای سبز , وسعتهای ناب

نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب

باز این اطراف حالم را گرفت

لحظه ی  پرواز بالم را گرفت

می روم آن سو تو را پیدا کنم

در دل آینه جایی وا کنم

 

این شعر را دزدیدم

گفتم در بین آدمهایی که حقیقت رو خوب می شناسند وقتی زندگی می کنی

باید راست بگویی وگرنه خدا سنگت می کنه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 2:3 توسط طلیعه| |

 

پيرو اعترافات گرفته شده از سياسيون

 

 

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در

سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را

مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر

نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته

شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز

نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين

نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده

است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها

 بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا

بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا

کرد مرکب قرمز است.»


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:9 توسط طلیعه| |

سلام

تبریک میگم آفرین این تشویق هارو میبینید این صدای بوق می شنوید همه داره تبریک میگه

دست مریزاد مرسی

ما مسلمونیم ُنخندین واقعا مسلمونیم نژادمون آریایی ماهیتمون آدم بودن اما سرمون یه کلاه گندست

آهای مترسک سر خرمن تبریک میگم

آهای کاکل های سر بلال تبریک میگم

آهای روشنفکرهای مسکوت تبریک میگم

آهای دیوانه های فارابی تبریک میگم

آهای کلاه دوزهای ایرانی تبریک میگم

آهای پیشونی سیاه ها تبریک میگم 

آهای استادهای فیلتر تبریک میگم

آهای حقوق بشر تبریک میگم

آهای رای های خاموش تبریک میگم

آهای ۲۴ میلیون نفر .....تبریک میگم

آهای .............. تبریک میگم

وای وای وای

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:52 توسط طلیعه| |

 

 

می خواستم که ولوله برپا کنم ولی....

با شور شعر محشر کبرا کنم ولی......

 

با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم

با مثنوی رهی به نوا واکنم ولی.....

 

تا باز روح قدسی حافظ مدد کند

دم می زدم که کار مسیحا کنم ولی.....

 

فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت....

یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی....

 

دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ

با رود رو به جانب دریا کنم ولی.....

 

این بی کرانه آبی آیینه تو را

با چشم تشنه سیر تماشا کنم ولی...

 

باید به جای "شاید" و "آیا" بیاورم

فکری به حال گرچه اما کنم ولی .....

 

هیچ کس نمی دونه این دیونه بازیهام برای چیه؟

هیچکس نمی دونه این راز سر به مهر که داره نابودم می کنه چیه؟

آیا رازمم می دونه ..................................

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:31 توسط طلیعه| |


آن سه مرد به ماشینمان نزدیک می شدند و چهره هایشان را از پنجره دقیق نمایان بود در آن موقعیت تنها جای امن آغوش مادرم بود که صدای قلبش رو می تونستم بشنوم من ومادر و جاده و شادی حریصانه ی آن سه مرد .......

مادرم زمزمه کرد که زندگی را بگذران نه مثل یک بچه نه مثل یک زن ، آن دو چیز بدترین شکل هستند

این جمله از کتاب استخوان های دوست داشتنی الیس سبالد ترجمه فریدون قاضی نژاد به چشمم خورد جمله ی جالبی بود یک زن در یک ایالت در آمریکا بدترین شکل را در دو جنسیت تفصیر
می کنه و واقعا برای من خنده داره بود فکر کنم کشوری به نام ایران را نمیشناخت اگر می دانست همچین خطه غیور پروری وچود داره که تمام افتخارش به امنیتشه که اونم مثل گل و گلاب در خیابان های مرکزی دیده می شه حتما با خانوادش به این سرزمین گربه ای شکل قدم می گذاشت .


و حال تصور کنید آلیس سبالد که به ایران آمده و تغییر نام داده و نویسنده مشهوری شده است
او این داستان را برای اینکه خوش خدمتی خود را به مهمانوازان ایرنی نشان دهد حتما اینگونه می نوشت :


آن سه مرد به ماشینمان نزدیک می شدند و چهرهایشان از پنجره دقیق نمایان

بود ............

مادرم زمزمه کرد زندگی را بگذران اما نه مثل زن ایرانی چون اگر این سه مرد گرگ هم

بودن و ما رامی خوردند کودکم باز هم زن ایرانی مقصر بود نه گرگ پس بدترین شکل ممکن

مقصر بودن همیشگی زن ایرانی است

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:29 توسط طلیعه| |

سلام

تو منو یادت رفته اما من خوب تو رو یادمه از بچگی باهام بودی برات لالایی گفتم باهات بازی کردم

مهمونی بردمت وهر وقت خسته می شدی روی پام می ذاشتمت و آروم تکونت می دادم و می بوسیدمت و

با نگام همیشه سیرابت می کردم وقتی تنها گوشه ی اتاق بودی دلت و یه جوری بدست می آوردم تا بخندی

کنار گوشت قصه ها گفتم قصه هایی که تا به حال هیچکس نشنیده بود بهترین لباسهارو تنت کردم و

هر روز  موهاتو شونه کردم من تو رویام تو رو با نوازشام بزرگت کردم ،حتی وقتی با اون چشم های

مشکیت نگام کردیجیغ زدی سرم که دیگه بزرگ شدی و طرفم نیا اگه دیگران منو با تو ببینند بهم میخندن هم،

من تو نگات دنبال همرازم بودم

عروسکم بهم بگو محرم صد رازت نبودم ؟

عروسکم من سر پناهه تو نبودم ؟

گذاشتم ترس از جدایی رو بفمی ؟

گذاشتم معنی تلخ دنیا رو بفهمی ؟

عروسک جان دلم امشب شکسته نه از دوری نه از هجران نه از عشق نه از بدنامی و وجدان خاطر

دلم از بازی دنیا شکسته

عروسک با توام با من سخن گو

من و تو ساکن شهر غریبیم

شدیم آوارگان کوی غربت

ولی بازیچه های بی رقیبیم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:20 توسط طلیعه| |

 

هفت سین سال نو را می نشانم روی خوان هفت رنگ زندگی

سالهای عمر

سرمستی

سلامت

سربلندی

سادگی

ساده دلی

می شمارم پیش خود......

باز

می بینم که یک سین اش کم است

با خودم می گویم او پس در کجا پنهان شده ست؟

در همین اندیشه بودم

ناگهان

سال نو از ره رسید

ماهی از تنگ تهی از رنگ خود بیرون پرید

پیکرش بی جان شد افتاد از قرار

سین هفتم ز در آمد

دلم شد سوگوار

 

ملیحه رضی پور

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:59 توسط طلیعه| |

 

 

 ـ بهش گفتم شنیدی صندوق ذخیره ارزی مقدارش صفر (خالی خالی )

 ـ یه نگام کردو گفت مگه بهش عیدی نمیدن

 ـ خندیدیم و گفتم انگاری دادن با عیدی هایی که دادن ته کشیده

 ـ گفت به تازه شده عین جیب ما تازه  ما خیلی صرفه جویی کردیم  اونا چی ؟

 ـ گفتم منظورت از اونا کیه   

 - گفتش از ما بهترون دیگه اونا می دونن صرفه جویی چیه ؟

 ـ گفتم مگه از ما بهترم پیدا میشه

 خندیدو گفت نه والا

  مکث کردو گفت بو کن این چه بویی

 خندیدم گفتم بوی نفت

گفت اونکه سر سفره هامونه  شک نکن ! اما امشب بد حوس کردم به

جای نفت یه قیمه ی مشت  بخورم  یعنی میشه ؟

 گفتم  امیدواریم !

چرا اینجوری نگام می کنین مگه بد بهش گفتم  -   آرزو بر جوانان عیب  نیست ! 

نگو که آرزوشم عیبه -

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:57 توسط طلیعه| |

 

یکی بود یکی نبود ،آره بود اما غیر اون هیچکس نبود

هر شب میومد و سایه شو رو شیشه میدید بعضی موقع ها با سایش حرف می زد باهاش راه می رفت و بعضی موقع ها بهش زبون درازی می کرد  اون شبم مثل همه شبها اومد کنار شیشه تا خودشو نگاه کنه به سایش سلام کرد اما سایه تکون نخورد برگشت تا پولکشو ببینه اما بازم سایه حرکت نکرد یه ماهی همرنگ و هم شکل خودش روبروش ایستاده بود و فقط پلک می زد ماهی دهنشو بازو بسته کرد تا خوشحالی حضور داشتنه یه ماهی دیگرو نشون بده اما فقط حباب از دهنش  بیرون می یومد و سایه اش با تعجب نگاش می کرد وقتی داشت تلاش می کرد یکدفعه دمش خورد به شیشه و تق صدا کرد سایه صداشو شنید و اونم دمشو زد به شیشه و با هم خندیدن  این اولین کلمه ردو بدل شده بین اون دوتا بود یک ارتباط بدون کلام

سایه هر موقع می یومد ماهی رو کنار شیشه می دید و دوباره تق یعنی سلام اگر چه  صدایی شنیده نمی شد اما شیشه چه ظریف حقایق رو نشون می داد .دو سال هر شب  به امید هم کنار شیشه می یومدن ماهی با سایه حرف می زد و سوال می پرسید تا مطمئن بشه ، شاید هنوز باور نداشت که اون یه ماهی و نه سایه ی خودش اما اون از دل سایه خبر نداشت

ماهی از خودش می پرسید  یعنی اونم  به من فکر می کنه یعنی امشب

 می یاد یعنی میشه ؟

یه شب یه تصمیمی گرفت اون به دنبال تغییر بود تصمیم گرفت سایه رو بیاره پیش خودش تا با هم سایشونو رو شیشه ببینیم و به خودش می گفت چرا بین من و سایه ام شیشه است اگر بخوام می تونم اون شیشه رو بردارم  اون شب با سایه صحبت کرد و با اشتیاق موضوع رو براش گفت  خنده ی روز اول به لبش نشسته بود سایه با اظطراب گفت :چه جوری و ماهی براش توضیح داد و از همون شب شروع کرد و یه عالمه سنگ ریزو درشت رو جمع کرد و به لبه شیشه آورد این کارو چند شب انجام داد تا کوهی از سنگ ریزه شد و آخر سر یه سنگ بزرگ رو بالای تپه برد قرار گذاشتن تا فردا شب مانع رو بردارن .

 اون روز برای هردو به سختی شب شد هردو به موقع کنار شیشه اومدن، سایه می ترسید اما ماهی مصمم بود به چشم های  هم نگاهی کردن نگاه ها معنی خداحافظی می داد نه سلام و این برای هردوشون عجیب بود 

ماهی به عقب رفت و با سرعت به سنگ نزدیک شد سایه چشم هاشو بست سنگ قل خردو محکم به شیشه خورد صدای رعدی توی آب پیچید و تمام شیشه ترک خورد  یه صدای وحشتناک که دل سایه رو می لرزوند وشهامت باز کردن چشماشو ازش می گرفت  سایه از زیر بالاش نگاه کرد نه آبی  روبروش بودو نه ماهی ،آکواریوم روبروش ریخته بود و ماهی روی زمین تقلا می کرد و سایه محکم خودشو به شیشه می زد  و تکون می خردباید کاری می کرد اما فایده نداشت  ماهی فقط خنده ی روز اول رو به لبش داشت و سلامی که معنی خداحافظی می داد .

سایه گریه می کرد و به خودش می گفت ای کاش می پریدی و نمی شکستی .

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:9 توسط طلیعه| |

 

 

 

 

به او که به م.ع رای داد

 

آلفرد می گفت : دیکتاتور زائیده خلق نا آگاه است
و اتحاد رمز موفقیت
و من کتابم را ورق می زدم و فکر می کردم
آلفرد تنها نجات دهنده ی ماست
آلفرد ادامه می داد : هم رزمان پیروز که بشویم
اساس دیکتاتوری را بر خواهیم چید
و اکنون سالها می گذرد
آلفرد رئیس جمهور است
و من این نامه را از زندان دیکتاتور برایتان می نویسم .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:42 توسط طلیعه| |


Design By : Night Skin